محمد بن حسين البيهقي
886
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و نسخت كرد 1 نامهها را و من ملطّفههاى خرد 2 نبشتم و امير توقيع كرد ، و قاصد را صلتى سخت تمام دادند و برفت . و اين اخبار بدين اشباع 3 كه مىبرانم از آن است كه در آن روزگار معتمد بودم و بر چنين احوال كس از دبيران واقف نبودى مگر استادم بو نصر ، رحمه اللّه ، نسخت كردى و ملطّفهها من نبشتمى ، و نامههاى ملوك اطراف 4 و خليفه ، اطال اللّه بقاءه 5 ، و خانان تركستان و هر چه مهمتر در ديوان هم برين جمله بود تا بو نصر زيست 6 . و اين لافى 7 نيست كه مىزنم و بارنامهيى 8 نيست كه مىكنم ، بلكه عذرى است كه بسبب اين تاريخ مىخواهم ، كه ميانديشم ، نبايد كه صورت بندد خوانندگان را كه من از خويشتن مىنويسم . و گواه عدل 9 برين چه گفتم تقويمهاى سالهاست كه دارم با خويشتن همه بذكر اين احوال ناطق 10 ، هركس كه باور ندارد بمجلس قضاى خرد 11 حاضر بايد آمد تا تقويمها پيش حاكم 12 آيند و گواهى دهند و ايشان را مشكل حل گردد و السّلام . و روز يكشنبه هشتم ذوالقعده نامهء وزير رسيد استطلاع 13 رأى عالى كرده تا بباشد ببلخ و تخارستان يا به حضرت آيد ، كه دلش مشغول است و مىخواهد كه پيش خداوند باشد تا درين مهمّات و دلمشغوليها 14 كه نو افتاده است 15 سخنى بگويد . امير جواب فرمود كه « حركت ما سخت نزديك است و پس از مهرگان خواهد بود ؛ بايد كه خواجه بولوالج 16 آيد و آنجا مقام كند و مثال دهد تا آنجا يكماهه علف بسازند ، و به راون و بروقان و بغلان 17 بيست روزه ، چنان كه بههيچروى بينوايى نباشد ؛ و معتمدى ببلخ ماند 18 تا از باقى علوفات 19 انديشه دارد ، چنان كه بوقت رسيدن رايت ما ما را هيچ بينوايى نباشد . » و نبشته آمد و به اسكدار 20 گسيل كرده شد . و روز چهارشنبه نهم ذوالحجّه 21 به جشن مهرگان بنشست و هديههاى بسيار آوردند ؛ و روز عرفه 22 بود ، امير روزه داشت ، و كس را زهره نبود كه پنهان و آشكارا نشاط كردى . و ديگر روز عيد اضحى 23 كردند و امير بسيار تكلّف كرده بود هم بمعنى خوان نهادن و هم بحديث لشكر ، كه دو لشكر در هم افتاده بود 24 و امير مدّتى شراب نخورده 25 . و پس از نماز و قربان امير بر خوان نشست و اركان دولت و اوليا و حشم را فرودآوردند و